شرمنده اخلاق ورزشی همگی من یه کمی درس دارم یه موقعیتشخصی نامناسبی واسم
اتفاق افتاده ودر آخرهم گم شدن سی دی متنهام همه و همه دست به دست همدیگه دادن تا نتونم
مطلب زیادی واستون بنویسم ولی تا آخر هفته حتما مینویسم واستون. فقط شما نظر بدین ممنون
میشم.
راستی حتما آرشیو ماه بهمن ودی رو هم ببینید علی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:37  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:33  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:33  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:33  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:33  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:32  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:32  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:31  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:31  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:30  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:30  توسط علی
|
مي خواهي فرياد كني اما صدايت در نمي آ يد. دلت مي خواهد گريه كني
اما گريه ات نمي گيرد . تصميم ميگيري بماني .بهانه اي پيدا نمي شود.
آماده رفتن مي شوي اما دلواپس پشت سرت هستي . مي خواهي تكيه به
ديوار كني ميترسي شايد فرو بريزد . چيزي مي خواهي بگويي اما كو
گوش شنوا . براي تما شا كه مي نشيني فقط سياهي ميبيني. اما..... و
سرت را كه به آسمان بلند مبيكني دست هايت را كه بالا مي بري سرا پا
شوق ميشوي انگار كسي از آن دور دست هاي آبي تو را به سمت خود
مي كشاند. دست به دامانش مي شوي اشكهايت در مي آيند فرياد ميزني
هرچه مي خواهي مي گويي از تكيه كردن نميترسي همه چيز را روشن
ميبيني
دلت قرص مي شود آرام ميگيري وسبك مي شوي
بهانه اي براي ماندنت پيدا مي شود پس مي ماني
م . سجادي
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:29  توسط علی
|
كتاب دلتنگي هايم را در تاقچه دلت جا مي گذارم تا اگر روزي تقويم
زندگي ات خاطرات شيرين گذشته را به يادت انداخت نگاهي به آن
افكنده و بداني از اولين تا آخرين فصل بودنم تنها سوالم اين بود كه
بي جواب ماند چرا براي خزان دلم بهاري نيست؟
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:27  توسط علی
|
اینم چندتا عکس از یکی از معروفترین بازیگر هندی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:26  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:24  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:24  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:23  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:23  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:22  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:22  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:20  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:20  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:19  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:19  توسط علی
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 13:5  توسط علی
|
طلوع روز شادي ها به اينجا مي رسد روزي
وپاييزي ترين شب هم به فردا مي رسد روزي
مرا تا گريه باور كن به رنگ اشك شادي ها
كه از اين قطره ها موجي به در يا ميرسد روزي
شبي زيبا و ناخوانده در اوج قربتي مبهم
طنين آرزو هامان به دل ها مي رسد روزي
و ميدانم كه در پشت همين شب هاي پاييزي
دوباره نقش لبخندي به لبها مي رسد روزي
سكوت مانده بر لبها به فريادي اهورايي
به اوج قله اي سبز صداها ميريزد روزي
تورا من چشم در راهم و ميدانم كه مي آيي
واين مجنون سرگشته به ليلا ميرسد روزي
نيما يوشيج
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 13:4  توسط علی
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 13:2  توسط علی
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 12:59  توسط علی
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 12:58  توسط علی
|
تو رفيق نيمه راهي به خدا غرق گناهي
ديگه چاره اي نداري ميدونم در اشتباهي
تو دلم جايي ندارري تو كه معرفت نداشتي
منو از ريشه سوزوندي دلمو تنها گذاشتي
تو دروغ گفتي هميشه تو وفا سرت نمي شه
عادت ات بوده هميشه بزني تيشه به ريشه
برو از شهرو ديارم دست بكش ز روزگارم
به خدا قسم كه ديگه باتو هيچ كاري ندارم
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 12:52  توسط علی
|